خوب به نظر میاد دیگه کاری نمونده باشه که انجام بشه. اما این صدای ماشین لباسشویی انگار غیر عادیه. یه سری میزنم ببینم چه خبره. بین ملافه های در حال گردش میان آب و کف، یک برس مخصوص کودکان دیده میشه. خوب جای تعجب نیست. بُرسی که چند روزه گم شده، اینجا کشف میشه. از این به بعد باید کاملن توی ماشین رو بررسی کنم و بعد توش لباس بریزم. زیر چشمی به این مو طلای ناقلای بازیگوش نگاه میکنم و زیر لبی میگم آخه تو چرا اینقدر علاقه به قایم کردن اشیا داری؟
این بادها که میاد منو یاد یه سری خاطرات مبهم و قدیمی میندازه. یه جورایی بعضیاشون بوی خوبی میدن. یه بویی که باعث میشه نتونم جلوی لبخندمو بگیرم. فکر میکنم در این طوفانهای شدید این چند روزه کمتر بیرون بریم بهتره. یاد فیلم بی وفا هم می افتم. اون باد و تاکسی که نایاب شده بود و اون برخورد و ...
حصیرها رو دو نفری جمعه شستیم. البته بهتره بگم سه نفری. من بالای وان حمام ایستادم و شدم میله پرده و بامزی دوش رو گرفت به حصیرهای پر از خاک و بوی چوب بود که هوا رو پر کرد. کامیار هم کف زمین حمام به بازی با آبهای کثیف و البته گاهی هم خوردنشون مشغول بود و بسی شادمان که به خیال خودش فکر میکرد داره به ما کمک میکنه.
من از فردا میرم مسافرت به شمال و دیگه تا مدتی نامعلوم احتمالن نیستم. بعد از اون دارم لحظه شماری میکنم که برسم به وصال شهر قشنگم و نگاهم زودتر توی نگاه چهار جفت چشم منتظر گره بخوره. مدت زیادیه که این انتظار داره دیوانه م میکنه.سال هشتاد و هفت رو به همه شما عزیزانم تبریک میگم. همه شماهایی که خط به خط اینجا با شادی من خندیدید و با اشک من، ناراحت شدید. همه تون رو دوست دارم و فکر میکنم عدد هفت این سال رو به فال نیک بگیریم و یک سال پر از سلامتی و شادی و عشق و زیبایی و نویی و موفقیت رو با دور انداختن کدورتها و کینه ها و زشتی ها و دروغها و دو رنگیها و حسادتها و هر چی بدیه از قلبمون، آغاز کنیم.

پ.ن: توضیح عکس: این اولین سفره هفت سین دو نفری ماست. از روی عکس، عکس گرفتم. با این که چندین سال پیشه ولی خاطره ش برام مثل روز روشنه.