Lilypie 2nd Birthday PicLilypie 2nd Birthday Ticker
بوی جوی مولیان
بوی جوی مولیان
آيا شما كه صورتتان را در سايه نقاب زندگي مخفي نموده ايد گاهي به اين حقيقت ياس آور انديشه مي كنيد كه زنده هاي امروزي،چيزي به جز تفاله يك زنده نيستند؟ گويي كه كودكي،در اولين تبسم خود پير گشته است و قلب اين كتيبه مخدوش،كه در خطوط اصلي آن دست برده اند-به اعتبار سنگي خود ديگر،احساس اعتماد نخواهد كرد.شايد كه اعتياد به "بودن" و مصرف مدام مسكنها،اميال پاك و ساده انساني را،به ورطه زوال كشانده است.شايد كه "روح" را به انزواي يك جزيره نامسكون تبعيد كرده اند.پس راست است،راست،كه انسان ديگر در انتظار "ظهوري" نيست؟
یکشنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳۸٧
اعتیاد

به وبلاگ نویسی معتاد نیستم. حداقل بعد از اینهمه مدت که اینجا رو خاک گرفته این رو خودم تشخیص دادم. به اینترنت هم معتاد نیستم.ولی میدونم به چی بدجوری عادت کردم. به اون چشمای ناشناسی که هر روز میان به امید یک کلمه نوشتن من، اینجا رو باز میکنن. ایمیل میزنن. آفلاین میذارن. چشمهایی که اگه رو در رو ببینمشون شاید از فاصله بیست سانتی متری هم نشه بشناسمشون. ولی اون ته ته، همونجا که در ظاهر سیاه سیاهه، یه چیزی تاپ تاپ میکنه که میشه فهمید من تا عمق وجود دوستشون دارم و اونا هم تا عمق وجود به من عادت دارن. آره. به ایناست که اعتیاد دارم.

"دیگه چیزی برای نوشتن نیست. شاید هم انگیزه ش نیست. آمدم که نگید بی خداحافظی رفت." این عبارتیه که شاید بیشتر از دو هفته ست توی قسمت وورد کامپیوترم سیو شده و میخواستم بذارمش به عنوان آخرین یادداشت اینجا. اما این اشکهام بود که نمیذاره یا قلبم یا دستم؟ همیشه به شدت رقیق القلب بودم. توی طالعم نوشته بود که هرگز قاضی خوبی نخواهید بود. واقعن هم همینطوره.

مهمتر از همه برای اینه که همیشه روی اون نقطه ای که ازش انتظار میره، نمیتونی متمرکز باشی. یهو یه جایی اون دوردستها ، باغ سبزی رو که انتظارش رو میکشیدی پیدا میکنی. همون کسایی که ازشون هیچ توقعی نداری ... همونایی که اصلن دیده نمیشن. همونا. همونا اشکت رو در خواهند آورد. اما اونایی که شاید میخواستی میلیونها و میلیونها سلولهای با ارزش قلبت رو روشون سرمایه گذاری کنی، مثل یخی که وقتی تو دستت میگیری، به ثانیه ای نمیکشه و آب میشه، آب شدند و اثری ازشون در قلبم باقی نماند.

منتظرم باشید. قول میدم که دیگه منتظرتون نگذارم. نه اینقدر.

"آدما عزیزترین کساشونو فراموش نمیکنن. بلکه تنها به ندیدنشون عادت میکنن." عزیزمی. همیشه عزیز.

Belle Fille

پنجشنبه ٥ اردیبهشت ۱۳۸٧
مرا با تو پیوندی ناگسستنی است

چندين بار با خودم مبارزه کردم ... چندين بار وسوسه شدم. چندين بار شک کردم و به يقين رسيدم. اما نشد. نميشه باهاش خداحافظی کرد. علی رغم تمام دردسر هاش ... علی رغم تمام ضد آرامشهايی که برام داره، بازم باهاش ميمونم. وبلاگ بوی جوی موليان عزيزم. تو با من و با قلب من پيوسته شدی مثل يکی از عزيزانم. شايد چون تمام عزيزترينهام رو درونت داری. تمام بهترين و بدترين روزها و خاطراتمو. به جايی غير از تو نميتونم انس بگيرم. شايد يه خونه شيشه ای باشی که گاهی امنيتت به خطر می افته. شايد به قول معروف نامحرم گاهی به حريمت وارد ميشه. شايد اونی که نبايد باشه، مياد و لطافت و زيباييت رو گاهی به خطر ميندازه. اما تا وقتی من هستم تو هم هستی. سفت و محکم نگهت ميدارم. هيچ کس جرات نخواهد داشت آرامشی رو که بيشتر مواقع من با نوشتن درون سطور اينجا به دست ميارم، ازم بگيره.

*چهارم ارديبهشت هم گذشت. يازده سال گذشت. با تو گذشت.

** کامیار به طرز عجیب و بسیار سریعی داره بزرگ میشه. یعنی من نمیتونم بفهمم و لحظات رو ثبت کنم. هر روز کار جدید، کلمه جدید، پیشرفت جدید و حتا دندونهایی که من دیگه نمیتونم بشمارمشون. یاد دو سال پیش همین روزها می افتم که با شکم بر آمده تو دل شب، می رفتم توی بالکن خونه مامانم و به ماه توی آسمون خیره میشدم و برای سلامتی این فسقلی ِ توی دلم دعا میکردم.

***سیم کارتم سوخته. شماره هام همه پرید. اما فکر میکنم یعنی امیدوارم از یه راهی دوباره بتونم پیداشون کنم.

**** دلم برای همه تون يه ذره شده. حتی اونايی که سراغی ازم نگرفتن.

*****نظرات ديگه هرگز فعال نخواهد شد.

Belle Fille

چهارشنبه ۱٤ فروردین ۱۳۸٧
بهار من

خیلی سریعتر از اونچیزی که فکر میکردیم گذشت. و البته بهتر از اونچیزی که انتظارشو داشتم. دلپذیرتر از همه، هوای لطیف و مطلوبی بود که باعث شده همه جا بوی بهار بگیره. اتفاق خاص و جدیدی نبوده به غیر از زبون باز کردن پسرک کوچولو.
با کمال خوشحالی و افتخار، کامیار اسم منو صدا میزنه ویه سری کلمات و جملات کوچک مثل "اینا شیه" و بده و برو و بیا و نکن و صدای هاپو و صدای ماشین و کلی اصوات با معنی رو ادا میکنه و اکثر کلماتی رو که ازش میخواییم تکرار کنه، بدون مشکل میگه و خلاصه باز هم این منم که دارم دنبال دقایق و ثانیه ها میدوم ....
 
یک عالم ایمیل دارم که جواب بدم و کلی وبلاگهای شما که سر بزنم. همش رو سر فرصت انجام میدم و فقط خواستم بگم هیچکس رو فراموش نکردم و به یاد همه هستم.
 
اصفهان کاملن بهاریه با بادهای کویری مخصوص به خودش. یه روز صبح از خواب پاشدیم کف بالکن رو یه لایهء ضخیم خاک سرخ گرفته بود که همش سوغات کویره.
شمال هم که به جای خود. بهار بهار. زیبای زیبا. سبز سبز. شکوفه و شکوفه. صورتی و زرد و سفید و سرخابی و یاسی و یک طیف زیبایی از رنگها. جای همه تون خالی.

معلوم نیست کی دوباره آپدیت کنم. چون هنوز تعطیلات من تمام نشده و فعلن میخوام فقط خوش بگذرونم و اینترنت تعطیله. البته فراموش نشه که خبر داشتن از دوستای خوبم و وبلاگ خونی هم جزیی از خوشگذرونیهای منه. همه تون رو دوست دارم و به خدا میسپارم.

موس رو روی عکسها ببرید تا توضیح تصویر نمایان بشه.
شکوفه های بهاری - مازندران

مازندران

شکوفه های سفید - مازندران

آبشار طلایی - اصفهان

هفت سین ساده ما - مازندران (ماشین اسباب بازی کامیار هم جزء هفت سین شده)

ماهیتابه پر از ماهی سفید- روز اول فروردین

سفره نهار اول فروردین که در طبیعت بود

Belle Fille

دوشنبه ٢٧ اسفند ۱۳۸٦
هفت مثل هشتاد و هفت

خوب به نظر میاد دیگه کاری نمونده باشه که انجام بشه. اما این صدای ماشین لباسشویی انگار غیر عادیه. یه سری میزنم ببینم چه خبره. بین ملافه های در حال گردش میان آب و کف، یک برس مخصوص کودکان دیده میشه. خوب جای تعجب نیست. بُرسی که چند روزه گم شده، اینجا کشف میشه. از این به بعد باید کاملن توی ماشین رو بررسی کنم و بعد توش لباس بریزم. زیر چشمی به این مو طلای ناقلای بازیگوش نگاه میکنم و زیر لبی میگم آخه تو چرا اینقدر علاقه به قایم کردن اشیا داری؟

این بادها که میاد منو یاد یه سری خاطرات مبهم و قدیمی میندازه. یه جورایی بعضیاشون بوی خوبی میدن. یه بویی که باعث میشه نتونم جلوی لبخندمو بگیرم. فکر میکنم در این طوفانهای شدید این چند روزه کمتر بیرون بریم بهتره. یاد فیلم بی وفا هم می افتم. اون باد و تاکسی که نایاب شده بود و اون برخورد و ...

حصیرها رو دو نفری جمعه شستیم. البته بهتره بگم سه نفری. من بالای وان حمام ایستادم و شدم میله پرده و بامزی دوش رو گرفت به حصیرهای پر از خاک و بوی چوب بود که هوا رو پر کرد. کامیار هم کف زمین حمام به بازی با آبهای کثیف و البته گاهی هم خوردنشون مشغول بود و بسی شادمان که به خیال خودش فکر میکرد داره به ما کمک میکنه.

من از فردا میرم مسافرت به شمال و دیگه تا مدتی نامعلوم احتمالن نیستم. بعد از اون دارم لحظه شماری میکنم که برسم به وصال شهر قشنگم و نگاهم زودتر توی نگاه چهار جفت چشم منتظر گره بخوره. مدت زیادیه که این انتظار داره دیوانه م میکنه.سال هشتاد و هفت رو به همه شما عزیزانم تبریک میگم. همه شماهایی که خط به خط اینجا با شادی من خندیدید و با اشک من، ناراحت شدید. همه تون رو دوست دارم و فکر میکنم عدد هفت این سال رو به فال نیک بگیریم و یک سال پر از سلامتی و شادی و عشق و زیبایی و نویی و موفقیت رو با دور انداختن کدورتها و کینه ها و زشتی ها و دروغها و دو رنگیها و حسادتها و هر چی بدیه از قلبمون، آغاز کنیم.

1st Haftsin

پ.ن: توضیح عکس: این اولین سفره هفت سین دو نفری ماست. از روی عکس، عکس گرفتم. با این که چندین سال پیشه ولی خاطره ش برام مثل روز روشنه.

Belle Fille

[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]

online